چند روز پیش از یکی از دوستان ایمیلی دریافت کردم که پیغام جالب و قابل تأملی داشت. ایمیل مربوط به سئوال مطرح شده در آزمون استخدامی یک شرکت بود (گرچه ممکن است واقعاً اینطور نبوده باشد). سئوال از این قرار بود که شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید و از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است؛ یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است و یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.
پیش از اینکه ادامه ماجرا را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید.
قاعدتاً این آزمون نمیتواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
از طرف دیگر شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که میتوانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید. شما باید شخص مورد علاقهتان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم.
همه میپذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمیکند. چرا؟ زیرا ما هرگز نمیخواهیم داشتهها و مزیتهای خود را (ماشین) از دست بدهیم.
در زندگی روزمره نیز بارها پیش می آید که مجبور به انتخاب و تصمیم گیری هستیم؛ متأسفانه حسب عادت در اغلب موارد داشته های خود را بعنوان یک "مزیت" تلفی می کنیم و در پی یافتن بهترین گزینه برای شرایط خودمان هستیم که با این "داشته ها" و "مزیتهای" ما همخوانی داشته باشد. اما حقیقت این است که در جهان واقعی بهینه ترین گزینه یا راه حل لزوماً به شرایطی که ما تعریف می کنیم بستگی ندارد یا بدتر، ممکن است چیزهایی که ما آنها را مزیت تلقی می کنیم ما را از راه حل و تصمیم بهتر دور کنند.
بنظر می رسد اگر در ابتدا خود را از همه قیود و وابستگیها (حتی اگر آنها مثبت بنظر برسند)رها کنیم و از موضعی بالاتر به کل قضیه نگاه کنیم، تصمیمی گیری بهتری خواهیم داشت. همیشه می توانیم مزایا و داشته ها را بعنوان بخشی از مفروضات به خودمان اضافه کنیم اما بهتر است در ابتدا آنها را از خودمان جدا کنیم تا حالت جامع تری را در نظر گرفته باشیم و یک سری از جوابها را خود بخود حذف نکرده باشیم.
نظرات ()برای اولین بار در سال ۱۹۴۴ پزشک آلمانی به نام هانس آسپرجر، میان یک نوع بیماری رفتاری که به نام خود وی ثبت شد و سایر بیماریهای شبیه به اوتیسم (ASD:Autism Spectrum Disorder) تفاوت قایل شد. این سندرم را می توان نوعی اختلال شبیه به اوتیسم توصیف کرد که با رفتارهای غیرعادی، عجیب و غریب و نامتعارف همراه است؛ اما به اندازه اوتیسم، یک معلولیت یا ناتوانی آشکار به حساب نمی آید. اصولاً در این سندرم، اختلالات رفتاری به قدری ظریف است که تشخیص آن جداً دشوار است و به اندازه اوتیسم علائم مشخص و قابل توجه وجود ندارد. اگرچه باید اعتراف کرد که خود اوتیسم نیز چندان بیماری شناخته شده ای نیست و به راحتی قابل تشخیص نیست اما درمقایسه، اطلاعات در مورد سندرم آسپرجر به مراتب کمتر و غیرقابل اتکاتر است.
هنوز هم تحقیقات جامعی صورت نپذیرفته است که بتوان در مورد ارتباط سندرم آسپرجر و رفتارهای اجتماعی مبتلایان به آن قضاوت کرد؛ درواقع بسیاری از افراد مبتلا به این سندرم زندگی پرثمری را گذرانده اند و در بعضی از حوزه های علمی یا هنری متخصص شده اند و به فعالیت می پردازند. با وجود این ناهنجاری رفتاری از آنها تا حدودی قابل تشخیص است به ویژه افراد مبتلا به این سندرم، مهارتهای اجتماعی ندارند. با همه این احوال نسبت به سایر انواع درخودماندگی یا اوتیسم آگاهانه تر و هوشیارتر زندگی می کنند و بیشتر از آنها برای ایجاد ارتباط با سایر مردم تلاش به خرج می دهند.
در اغلب موارد کسی که به سندرم آسپرجر مبتلاست ممکن است در مورد موضوعهای پیچیده ای مثل موسیقی، تاریخ و هواشناسی از خود توجه بیش از حد (در حد وسواس) به خرج دهد و نسبت به یک فرد عادی مهارتهای کلامی بیشتری در این موضوعها پیدا کند. اما هنگامی که در مورد این موضوعها سخن به میان می آورد مخاطب متوجه این حقیقت می شود که در کلماتی که فرد مبتلا به کار می گیرد، روح و احساس وجود ندارد و حالتی مکانیکی و ماشین وار به خود گرفته است.
بیماران مبتلا به سندرم آسپرجر مستعد ابتلا به افسردگی و پرخاشجویی هستند. براساس آماری که انگلیسی ها داده اند در بریتانیا ۳۰هزارکودک مبتلا به سندرم آسپرجر تشخیص داده شده اند. تشخیص این بیماری بسیار سلیقه ای است و تمام تکیه پزشکان روی الگوهای رفتاری بیماران است و به هیچ وجه ربطی به هیچگونه آزمایش خاصی نداشته است
اغلب کودکانی که سندروم اسپرجر در مورد آنها تشخیص داده شده است را "پروفسورهای کوچک" می نامند. این دو دولیل دارد؛ اول اینکه مشاهیر و نوابغ تأثیرگذار فراوانی در تاریخ بوده اند که دچار این سندروم بوده اند (و نبوغ آنها نیز باحتمال قریب به یقین بدلیل همین سندروم بوده است) و دوم اینکه این کودکان ضمن برخورداری از دانش فوق العاده در موضوعات مورد علاقه خود می توانند از مهارتهای کلامی مافوق متوسط سنی خود بهره مند باشند.
با این وجود، اکثر این کودکان در تعاملات اجتماعی با همسالان خود با مشکل مواجه هستند (اگرچه ممکن است لزوماً با افراد بزرگسال چنین نباشند) و ممکن است در درک زبان گفتاری روزمره دچار سوء تعبیر شوند؛ مثلاً از شنیدن جوکها خنده شان نگیرد یا مکالمات شوخی را خیلی جدی فرض کنند.
چک لیست سندروم اسپرجر: (لزومی ندارد همه این علائم در یک کودک مشاهده شود)
تعاملات اجتماعی
ارتباط و زبان
رفتارهای تکراری
برخی از مشاهیری که به سندروم اسپرجر مبتلا بوده اند
منابع:
نظرات ()